تبليغاتX
راه


راه





















با توجه به این که امروز در جهانی زندگی می کنیم که بسیار هراس آور ولی در عین حال سرشار از فوق العاده ترین نویدها برای آینده است. جهانی آکنده از تغییر که تضادها، تنش ها و تفکیک های عمیق اجتماعی، و نیز یورش به منابع طبیعی و محیط زیست از اصلی ترین مشخصه های آن است. در این جهان که اکنون زندگی می کنیم با سئوالات زیادی روبرو می شویم. از جمله:

این جهان چگونه به وجود آمد؟ چرا اوضاع و شرایط امروز تا این حد با شرایط چندسال پیش و زندگی پدرانمان متفاوت است؟ روند تغییر و تحول چه سمت و سوهایی را در پیش خواهد گرفت؟ این پرسش ها دغدغه ی اصلی جامعه شناسی است که نقشی بنیادی در فرهنگ فکری مدرن ایجاد می کند.

جامعه شناسی چیست؟

مطالعه ی زندگی اجتماعی انسان ها، گرو ه ها و جوامع انسانی است. دامنه ی مطالعات جامعه شناسی بسیار گسترده است و از تحلیل برخوردهای زودگذر عابران در خیابان تا پژوهش درباره ی فرآیندهای اجتماعی جهانی را در بر می گیرد.

نگرش جامعه شناختی چیست؟

آموختن تفکر جامعه شناختی یعنی نگریستن از دیدگاهی کلی تر و وسیع تر، به معنای پرورش دادن نحوه ی نگرش و قوه ی تخیل است. این نگرش بیش از هر چیز مستلزم آن است که بتوانیم از روال های معمول فاصله بگیریم، بیندیشیم و به آن ها نگاه تازه ای بیندازیم همانند نوشیدن قهوه  که در موقعیت ها و زمان های مختلف معناهای متفاوتی دارد.

جامعه شناسی چگونه در زندگی مان به ما کمک می کند؟

اطلاع از تفاوت های فرهنگی:

نخست جامعه شناسی به ما این امکان را می دهد که به دنیای اجتماعی از دیدگاه هایی غیر از دیدگاه خودمان بنگریم؛ گاهی اگر درک درستی از چگونگی زندگی دیگران داشته باشیم به فهم بهتری از چیستی مسائل می رسیم.

ارزیابی نتایج سیاست ها:

دوم، پژوهش اجتماعی می تواند به ارزیابی نتایج اقدامات سیاسی و اجتماعی در عمل کمک کند. هر برنامه ای برای اصلاحات عملی ممکن است نتواند به آن چه طراحان آن در ر داشته باشند برسد، یا ممکن است پیامدهای ناخواسته ی ناخوشایندی به دنبال داشته باشد مانند مهاجرت مردم بعد از جنگ جهانی دوم از خانه های مسکونی به برج ها و آپارتمان ها.

خود – روشنگری:

سوم و مهم ترین این که جامعه شناسی می تواند ما را به خود- روشنگری یعنی فهم هر چه بیشتر خودمان مجهز کند. ما هرچه بیشتر در مورد چرایی اعمالی که انجام می دهیم بدانیم به احتمال بیشتری می توانیم بر آینده مان تأثیر بگذاریم.

ما انسان ها همیشه درباره ی ریشه های رفتارهای خودمان کنجکاو بودیم، اما تا هزاران سال پیش همه ی تلاش هایمان در فهم خودمان متکی به طرز تفکرهایی بود که نسل به نسل منتقل می شدند. این اندیشه ها غالبا به زبان دین بیان می شدند و یا به اسطوره های معروف یا خرافات و یا عقاید سنتی متوسل می شدند؛ که می توان 4دوره را نام برد:

1.عصر کلاسیک (دوره ی دولت شهری) :

در یونان با دو جریان عمده نظریه اجتماعی روبرو هستیم. یک جریان فکری که افلاطون و ارسطو نمایندگان آن هستند و جریان مسلط به آن دوره بوده است. جریان دوم که چندان مشهور نیست نگرشی است که اپیکورین ها نماینده ی آن هستند. هردوی این متفکران (افلاطون و ارسطو) در بحث دولت شهر و نظم داخلی آن به نظریه ی انسان های ناهمسان و در نتیجه نابرابر معتقدند و در این راستا دو مفهوم طبیعت و حکم طبیعت مفاهیم کلیدی اند.در این دوره این دونفر مدعی تأسیس دانشی خاص برای مطالعه ی تحول و نظم اجتماعی نبوده اند. در مقابل جریان فکری افلاطون و ارسطو جریانی بود که نماینده ی آن در یونان اپیکورین ها و در روم لوکرسیوس بوده است. وجه اشتراک هردو تبیین مادی مسایل و پدیده ها و مخالفت با تبیین های ربانی جریان اول است.

جریان فکری نخست که در روم مسلط بود توسط سنکا و سیسرو دنبال شد.

2.عصر مسیحیت(شهر آسمانی- شهر زمینی) :

در عصر مسیحیت تلاش شد که نشان داده شود که متفکران مسیحی چگونه به پرسش مشترک متفکران اجتماعی یعنی تحول تاریخی جوامع پاسخ داده اند. ابتدا پاسخ آگوستین قدیس  بود که برای تبیین تحولات جوامع از طرح یا نظریه ای استفاده کرد که به طرح الهی مشهور است. در این طرح تاریخ از نقطه ی خاصی قتل هابیل توسط قابیل شروع می شود. این مسیر ادامه یافته و به امپراطوری روم می رسد و پس از سقوط آن تا پایان تاریخ ادامه می یابد. به طور خلاصه در مقایسه با مدل های تحول تاریخی مدل اگوستین در جهان کلاسیک پیشرفت داشته است زیرا نیروی محرک تاریخ را در تنازع بین گروه انسان های زمینی و آسمانی جستجو می کند ولی در کلیت امر انسان هنوز نقشی در این نظریه ندارد.در مورد ثبات و نظم داخل جامعه مفهوم حکم طبیعت جای خود را به تقدیر و مشیت الهی داده است.

3.عصراسلام(دوره ی انسان-اجتماع) :

در مقایسه با جهان کلاسیک و عصر مسیحیت در دوره ی تمدن اسلامی شاهد پیشرفت شگرفی در همه ی حوزه های معرفتی از جمله مطالعه  ی اجتماع و فهم و درک تغییر و تحولات اجتماعی هستیم. در این دوره ابن خلدون علم عمران را تأسیس کرده و آن را دانشی نو بنیاد نامید. او در تدوین علم خود از متون اسلامی به ویژه قران کریم بهره برده است. یرای اولین بار در تاریخ فکر اجتماعی، ابن خلدون مفهوم اجتماع را ابداع و به کار برد. از جهت نظری ابن خلدون به نظریه ی فطرت که وجه مشترک همه ی انسان ها در روی کره ی خاکی است، معتقد است و این که همه ی انسان ها همسان و برابر هستند. بدین سان مفهوم انسان-اجتماع به مفهمو کلیدی در علم عمران تبدیل می شود.

 

4. عصر مدرن(دوره ی انسان-فرد) :

مطالعه ی عینی و سیستماتیک رفتار انسان و جامعه تحول نسبتأ تازه ای است که از اواخر دهه ی اول سده ی هیجدهم آغاز می شود. یکی از پیشرفت های مهم در این زمینه استفاده از علم برای فهم جهان بود. پیدایش رویکرد علمی موجب تغییر بنیادین نگرش ها و ادراکات شد. تبیین های مبتنی بر دین و سنت، در اکثر حوزه ها یکی پس از دیگری جای خود را به تکاپوهای عقلانی و انتقادی در پی معرفت داد.

مجموعه ای از دگرگونی های بنیادی با دو انقلاب عظیم سده های 18 و 19 اروپا حادث شد. انقلاب فرانسه در1789پیروزی اندیشه ها و ارزش های دنیوی(سکولار) مثل آزادی و برابری را بر نظم اجتماعی سنتی اعلام کرد. دومین انقلاب بزرگ در اواخر سده ی هچدهم در بریتانیا آغاز شد و سپس به سایر نقاط اروپا، امریکای شمالی، و... سرایت کرد: انقلاب صنعتی، که طیف وسیعی از دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی که بر اساس رشد و توسعه ی ابداعات و اختراعات نوین تکنولوژیک مثل نیروی بخار و ماشین آلات پدید آمد. اقلاب صنعتی چهره ی دنیای اجتماعی، و از جمله بسیاری از عادت های شخصی ما را تغییر داد.

از هم پاشیده شدن شیوه های سنتی زندگی چالشی برای متفکران بود تا فهم تازه ای از دنیای اجتماعی و نیز دنیای طبیعی بپرورانند. نخستین پیشگامان جامعه شناسی دل مشغول رویدادهایی بودند که با این دو انقلاب همراه بود و می کوشیدند هم پیدایش و هم نتایج و پیامدهای بالقوه آن را درک کنند. پرسش ها عبارتند از: ماهیت انسان چیست؟ چرا جامعه بدین گونه که هست ساخته شده است؟ جوامع چرا و چگونه تغییر می کنند؟ و....

برگرفته از :

جامعه شناسی- آنتونی گیدنز. ترجمه ی حسن چاووشیان

پیدایش نظریه های جامعه شناسی- دکتر غلامرضا جمشیدیها

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 13:27 توسط فهیمه| |

می خوام از این به بهونه ی مطلب گذاشتن (نظریه ها) رو وبلاگ، خودم هم این درسا برام مرور شه... خوشحال می شم با نظراتتون منو راهنمایی کنید....

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 13:16 توسط فهیمه| |

سلام پاییز قشنگ و زیبا....

برگ های نارنجی و زرد و قرمز...

دوباره فصل شما رسید...

خیلی زیباست که یک فصل از زندگی ما ادمها با تغییر رنگ شما برگ ها عوض می شه....

امروز داشتم می رفتم دانشگاه که فهمیدم پاییز شده، بعد گذشت 4،5 روز از پاییز...

می دونید چرا برگ های خوشگل من؟!

چون امروز تو مسیرم یه چند تا درخت دیدم که برگ هاش یکم  با سبز فاصله گرفته بود...

شاید شما برگ ها هم فهمیدید که سبز ما رو یه گوشه ای پرت کردند با ادعاهاشون....

اما خوب... مهم ریشه داشتنه ...

بعضی وقتا ما ادما دوست داریم از روتون رد شیم و دلتون رو با صدای خرت خرت بشکونیم... امیدوارم ما رو ببخشید...

یه سوال بزرگ تو ذهنم نقش بسته...

اونم این که:

شما برگا وقتی میفتید پایین رو زمین به اون چیزی که خواستید تو مسیر زندگی و عمرتون، رسیدید؟؟؟؟

و یه سوال مهمتر:

شما برگ های مهربون از الان تا اول بهار سال بعد دلتنگ نمی شید؟؟؟ این جدایی بین رابطتتون با درختو چه جوری تحمل می کنید؟؟

....

......

منتظر جوابتون هستم برگ های دوست داشتنی من...

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 23:11 توسط فهیمه| |

گاهی ما آدم ها فکر می کنیم خدا بهمون نیاز داره، گاهی اینقدر غرق احساساتمون می شیم که فکر می کنیم و گمون می بریم خودمون خدای خودمونیم. این قدر به این امر عادت کردیم که جزء باورامون شده.

وقتایی که این قدر نگرونی به خودمون راه میدیم که هرکاری در لحظه مون ما رو از یه کار دیگه میندازه. مثل یه رشته ی بلند هر دونه دنبال دونه ی دیگه ای ساخته می شه و هر کارمون علت کاردیگمون میشه. اونقدر که وقتی یه لحظه سکوت کنیم و از بالا نگاه کنیم و برگردیم عقب، شاید ببینیم که همش از هیچی شروع شده... همه ی نگرونی هامون،دغدغه هامون، اعصاب خوردیاو... روی هیچ پایه ی محکمی ساخته نشده. همش الکیه، بدون منطق و فکر از قبل تعیین شده ای. اون وقت ساعت ها و لحظه های زیادی رو پای این سلسله ی علت و معلولی صرف می کنیم و حاشیه های زندگیمون رو بیشتر؛ و دور می شیم از عهدی که با یه کسی که بهش می گن خدا بسته بودیم. تا اینکه به یه سری شبهایی می رسیم که می گن خدا خیلی مهربونه و فرصت داده بهمون تا یکم خلوت کنیم و فکر کنیم و سکوت.  امشب تا چندین دقیقه ی دیگه این شب قدر هم تموم می شه. مثل همه ی زندگی گذشتمون که رفته، امشب هم تموم شده یا میشه. و باز از فردا...

باز از فردا چی؟؟؟

چی قراره باشی از فردا؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 1:58 توسط فهیمه| |

ما آدم ها عادت کردیم به عادت....

عادت کردیم به عادت...  مثلا همین به نام خدای اول کارامون... عادت کردیم به تکرار و عدم تغییر.

چرا به نام خدا؟ تا حالا شده بپرسیم به نام کدوم خدا؟!

کاش اگه یه ذره اعتقاد به این ماه داشته باشیم بتونیم یکم از این عادتها دست بکشیم.

عادت هایی که آدمو معتاد خودشون کردن و این سفیر عالم ملکوتو از کاراش میندازن.

کارهایی که عادت نباشه، کارهایی که بدونیم دلیل انجامشون رو هرچند برامون گرون تموم بشه.

بیاین یکم این ماه شجاع بشیم، جرئت با خودمون روبرو شدن، با خودمون خلوت کردن، این ماه فرصت خوبیه واسه تنها شدن، و تجربه ی تنهایی رو داشتن و فاصله گرفتن از آدم ها و هیجان های عجیب و حسی. تنهایی و جدایی از آدم ها و شاید پیدا کردن یه چیز فراتر از آدم ها...

نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 0:11 توسط فهیمه| |

خوبی دنیا می دونی چیه؟ اینه که همه چی میگذره...

گاهی دلت می خواد مثل الان کار به کار هیچکی نداشته باشی و تنهایی رو با تموم وجودت حس کنی... دلت می خواد از هر هیجانی دور باشی، کار خودتو بکنی... وقتی می بینی آدم ها هیچوقت همراه خوبی برات نیستند.... هیچوقت نمی فهمنت... نمی فهمی چی میگم.... بعضیاشون وقت ندارند، بعضی به زور می خوان تحمیل کنند بهت نظرشونو... بعضیا ادعای فهمیدنتو دارن اما به پای عمل که می رسه از کوره در میرن با بهونه های مختلف...

تصمیم گرفتم همون جوری که موقع تولدم کسی زورم نکرده بود که چه جوری جیغ بکشم یا چه جوری بخندم، الان هم می خوام برگردم و دوباره متولد شم.... دوباره جیغ بکشم.... جیغ بلندتر...آزادتر... فارغ از هراجبار و اسارتی... هر تحمیل و نگاه سنگینی....

و در این آزادی و رهایی که می تونم طعم پرواز رو بچشم و آزادانه بی هیچ اجبار و شک و تردیدی انتخاب کنم...

وقتی تو جامعه ای زندگی می کنی که ارزش هر کسی رو کیلویی می سنجن با یه سری مدرک مسخره، چه نیازی داره که متخصص باشی...

اخلاق بدیه که نمی تونم راحت انتخاب کنم چون انتخاب مسیر زندگی چیز مهمیه... حالا رشته، ازدواج یا....

هزاربار شک می کنم تا به یقین برسم... اخلاق بدی دارم، اما دلم آروم نمی شه وقتی ببینم 30 سالم شده و پشیمون باشم از رشته ای که انتخابش کردم...

به قول مرحوم شریعتی: خدایا! آتش مقدس شک را چنان در من بیفروز که همه ی یقین هایی که در من نقش کرده اند، بسوزاند.

نمی تونم ساده بگذرم، بعضیا خیلی به خاطر این اخلاق من اذیت می شن... خانواده، دوستان... از همشون عذر می خوام.

و خوب این نیز بگذرد...

نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 22:43 توسط فهیمه| |

«زندگی چون ستاره ای است فروزان، که اگر به آن ستاره نگاه نکنی، کم کم جلوه اش را از دست می دهد و خاموش می شود.»

پایان.

دسته کاغذهای سپیدی که حالا همه ی سطرهای آن  با خودکار مشکی سیاه شده بود، روی میز تحریر پراکنده بود. آخرین سطر، تعریف زندگی از زبان نویسنده بود که روی کاغذ نقش بست. زنی با قد متوسط، مشغول مرتب کردن کاغذها بود. چشمانش شوق و التهاب عجیبی برای به پایان رساندن این مجموعه داشت. اشعه های خورشید از لابه لای پرده کرکره ها صورت سارا را نوازش می داد، سارا در اتاقی با دیوارهای زرد کمرنگ، روی صندلی کنار میز کامپیوتر و یک قفسه از کتاب های فلسفه و ادبیات نشسته بود. از روی صندلی بلند شد و به ساعت که طرح فانتزی داشت نگاه کرد. عقربه ی بزرگ ساعت روی 5 بود و عقربه ی کوچک که در این دو سال کندتر از حالت طبیعی خود حرکت می کرد روی 4 ساکن مانده بود.4:05 عصر. به فکر فرو رفت. سمت کیف دستی اش رفت و تقویم خود را باز کرد. 21 مرداد، یکشنبه. 21 مرداد دو سال پیش. دقیقاٌ زمانی که اولین کلمه این مجموعه را با خودکار آبی روی سالنامه ی 200 صفحه ای اش نوشت. «روایت و روایت شناسی». به سرعت سراغ سالنامه که در قفسه کتاب ها بود رفت. صفحات را تندتند ورق می زد. گویا پی گمشده ای می گشت. سراپا هیجان زده شده بود. به تاریخ 21 مرداد رسید. چشمانش پر از اشک شد. بغض گلویش را فراگرفت. دفتر را به گوشه ای از اتاق انداخت.پاهایش را بغل کرد. سرش را روی زانوانش گذاشت. بغضش ترکید، اشک از چشمان درشت و سیاهش بر روی گونه هایش غلتید.

عصر21 مرداد دو سال پیش:

اولین جلسه ی نقد و بررسی  آثار نویسندگان غربی بود. استاد کلمه ی روایت را روی تخته نوشت و به تعریف آن پرداخت :

«روایت یک داستان است و شیوه ی اصلی است که انسان ها تجربه های خود را درون رشته اتفاق هایی که از نظر زمانی پرمعنا و پراهمیت هستند، سامان می دهند.»

سارا همانند بقیه ی شرکت کنندگان در کلاس، روی صندلی زرد رنگی نشسته بود که صدای پیام کوتاهی توجه او را به کلاس کم کرد. با خواندن پیام ناگهان از سرجایش بلند شد و به بیرون از کلاس رفت.

متن پیام:

«قاضی با حکم طلاق موافقت کرد، تا 1 ساعت دیگه دادگاه باش.»

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت 17:16 توسط فهیمه| |

 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 22:6 توسط فهیمه| |

- وسایلت رو بده من، برو بازی کن عزیزم....

- تو چی پس؟ من همین جام روی این نیمکت می شینم...

- مگه خاکی نیست؟!

- اشکال نداره جای نشستنم رو تمیز می کنم.

- مامان من نمی خواهم برم بازی کنم، خسته ام. کنارت می خوام بشینم.

مامان چرا کسی از این نیمکت تشکر نمی کنه؟! اگه نبود که می مردیم از خستگی؟!

- نه . این نیمکت که چیزی نیست باید از آقای شهردار تشکر کنی....

نیمکت: یعنی چی؟ یعنی من هیچ ارزشی واسه شما آدم بزرگا ندارم؟! شهردار کیه باز؟! من یه نیمکتم که می تونستم نباشم. می تونستم آدم باشم اما به خاطر تو و بچه ات و هزار تا آدم دیگه نیمکت شدم. اما تو یه لحظه خودتو جای من گذاشتی خانوم؟!

از صبح تا صبح روز بعد... تازه بعضی از شب تا صبح ها هم خیلی ها که جا ندارند رو من می خوابند...

بعضی روزها دختر پسرای جوون میان روم می شینن به حرف زدن... حرفای عاشقانه.

بعضی روزها پیرمردها میان رو من می شینن، می خندن، گریه می کنن، زندگیشون رو مرور می کنن.آواز می خونن. اما من فقط بهشون گوش می دم... سنگ صبورشونم. صدا ازم در نمیاد. اون وقت تو خیلی راحت همه چی رو نادید می گیری؟!

کاش شما آدم یه کم مثل این بچه ها بودید!!! ببین حواسش تو اوج خستگی و بازیش به من بود که ازم تشکر کنه... اصلا تشکر نخواستم، حواسش بود که این جا غیر مامانش و آدما چیزای دیگه ای هم هستند. انگار منو درک می کنه. می فهمه. کاش یه ذره از این بچه ها یاد می گرفتید...

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 9:26 توسط فهیمه| |

زندگی...

زندگی رسم خوشایندی است...

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...

پرشی دارد اندازه ی عشق...

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود....

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند...

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است...

زندگی بعد درخت است به چشم حشره...

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است...

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد...

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست...

خبر رفتن موشک به فضا...

لمس تنهایی ماه...

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر...

زندگی شستن یک بشقاب است...

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است...

زندگی مجذور آینه است...

زندگی گل به توان ابدیت...

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما...

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست...

...

«سهراب سپهری»

آری... زندگی چیست؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 9:2 توسط فهیمه| |


Design By : Night Skin